از چاه جمکران تا پستوی بیت رهبری: چگونه با یک «امام نامرئی» ملت را خر کنیم؟

 


 
مقدمه‌ای برای کسانی که تازه از خواب پریده‌اند
سال‌هاست که در هر جمعی نشسته‌ایم، یک بنده‌خدای مظلومی با چشم‌های پر از اشک (و کمی هم خیره) بلند می‌شود و می‌گوید: «آقا امام‌زمانِ ما غایب است، ولی روزی می‌آید و جهان را پر از عدل و داد می‌کند!» ما هم معمولاً لبخند می‌زنیم، سری تکان می‌دهیم و به خودمان می‌گوییم «دلِ خوش سیری چند». اما اگر یک بار بنشینیم و تاریخچه‌ی این «غیبت» را ورق بزنیم، چیزی که بیرون می‌افتد نه معجزه است، نه الهامِ الهی؛ بلکه یکی از درخشان‌ترین ترفندهای مدیریتِ بحرانِ اعتقادی در تاریخ ادیانِ بشر.

پرده‌ی اول: حسن عسکری مُرد و هیچ‌کس نمی‌دانست چه گلی بر سرش بریزد!

بیایید به سال ۲۶۰ هجری قمری برگردیم. امام حسن عسکری — امام یازدهم شیعیان — از دنیا می‌رود. برخلاف تمام امامانِ قبلی که طبقِ سنتِ شیعه، جانشینِ بعدی را با دست و انگشت به همه نشان داده بودند، این بار… هیچ‌کس نشان داده نشد. هیچ وصیتی، هیچ اعلامیه‌ای، هیچ «من اویم»ِ رسمی‌ای.
درست مثلِ این است که مدیرعاملِ یک شرکت بزرگ، بدونِ هیچ نامه‌ی معرفیِ جانشین، از پشتِ میز بلند شود و برود. بعد هیئت‌مدیره بایستد وسط سالن و بپرسد: «خب… حالا رئیس کیست؟»
اینجاست که فصلِ شرم‌آورِ تاریخِ شیعه باز می‌شود: «سال‌های حیرت». بله، خودِ علمای شیعه با افتخار این اسم را گذاشته‌اند. حیرت یعنی گیجی، یعنی سردرگمی، یعنی «ما هم نمی‌دانیم چه خبر بود، ولی یک جوری جمعش می‌کنیم».

پرده‌ی دوم: مسابقه‌ی بزرگِ «امام کیست؟»

پس از مرگِ حسن عسکری، پیروانش به چند دسته تقسیم شدند — مثلِ مهمانی‌ای که میزبانش رفته و مهمان‌ها هنوز آنجا مانده‌اند:
۱. گروه اول: گفتند «حسن عسکری خودش امام نبوده!» و امامت را به برادرش جعفر دادند. (این‌ها را در سنتِ امامیه، که بعدها پیروز شد، «جعفر کذّاب» نامیدند. کذّاب یعنی دروغ‌گو — چون هر کس مخالفِ روایتِ برنده شد، در تاریخِ شیعه دروغ‌گو است!)
۲. گروه دوم: گفتند «حسن عسکری اصلاً بچه‌دار نبود» — که از جمله کسانی که این حرف را زدند، خودِ برادرش جعفر بود.
۳. گروه سوم: گفتند «یکی از کنیزانِ امام، صقیل، باردار است و فرزند هنوز به دنیا نیامده!» — یعنی امامِ بعدی هنوز در رحم است، لطفاً صبر کنید.
۴. گروه چهارم: گفتند «حسن عسکری غایب شده و برمی‌گردد».
۵. و گروهِ پنجم — که برنده شد — گفتند: «آقا بچه‌ای داشت، ولی چون عباسیان خطرناکند، اسم و نشانش را پنهان کردیم! او الان در غیبت است و روزی ظاهر می‌شود. تا آن روز هم از ما — یعنی عثمان بن سعید و بعد پسرش محمد بن عثمان — پیروی کنید که ما نایبِ ایشان هستیم.»
و این‌گونه بود که از میانِ پنج احتمال، نامحتمل‌ترین روایت پیروز شد: فرزندی که هیچ‌کس ندیده، هیچ‌کس نامش را نشنیده، هیچ‌کس تولدش را ثبت نکرده، ولی قرار است هزار سالِ بعد بیاید و دنیا را نجات دهد! 

پرده‌ی سوم: چرا نامحتمل‌ترین روایت برنده شد؟

اینجا جایی است که داستان از «افسانه» به «روان‌شناسیِ فرقه‌ای» تغییر می‌کند.
بیایید صادق باشیم: اگر شما بنیان‌گذارِ یک باور هستید و می‌بینید که امام‌تان مُرده و جانشینی ندارد، چه کار می‌کنید؟
گزینه‌ی منطقی: می‌گویید «خب، کلِ ایده‌ی امامت اشتباه بود، بیایید زندگی‌مان را ادامه دهیم.»
گزینه‌ی روانیِ پیروانِ متعصب: «نه! نه! نه! نمی‌شود! اگر امامتِ حسن عسکری درست نباشد، پس امامتِ علی و حسین و… هم اشتباه است! پس کلِ سرمایه‌گذاریِ فکری، عاطفی و اجتماعیِ ما پوچ بوده!»
اینجاست که ذهنِ انسانِ متعصب، مثلِ یک نرم‌افزارِ قدیمی که نمی‌خواهد کرش کند، یک پچِ اضطراری نصب می‌کند: «نه! بچه‌ای هست! ولی مخفی! و ما هم واسطه‌هایش هستیم! مشکلی نیست!»
به قولِ یکی از تحلیل‌گرانِ تاریخِ شیعه: «معتقدانِ متعصب لزوماً محتمل‌ترین روایت را نمی‌پذیرند؛ روایتی را می‌پذیرند که بیشترین نیازِ روانی، اعتقادی و سیاسی‌شان را پاسخ دهد.»

یعنی حقیقتِ تاریخی؟ مهم نیست. منطق؟ مهم نیست. اضطرابِ پیروان مهم است. نظمِ فروپاشیده مهم است. اقتدارِ واسطه‌هایی مثلِ عثمان بن سعید مهم است — که یک‌شبه صاحبِ یک امپراتوریِ اعتقادی شدند، فقط چون گفتند «ما تنها راهِ ارتباط با امامِ غایبیم».

پرده‌ی چهارم: مهدی، یک خیالِ بسیار گران‌قیمت

و این‌گونه بود که یک داستانِ نجات‌بخشِ تاریخی، تبدیل شد به یک خرافاتِ نهادینه‌شده.
  • فرزندی که در ۲۵۵ هجری به دنیا آمده و قرار است تا آخرِ دنیا زنده بماند: ۱۱۷۰+ سال عمر!
  • فرزندی که هیچ‌کس ندیده، ولی تمامِ علمای شیعه درباره‌ی «چهره‌اش»، «قد و قامتش» و «رنگِ اسبش هنگامِ ظهور» کتاب‌ها نوشته‌اند.
  • فرزندی که هر سال در روزِ عاشورا، میلیون‌ها نفر صدایش می‌زنند: «أینَ بقیّة‌الله؟» — و البته هیچ‌کس جواب نمی‌دهد، ولی این مسئله اهمیتی ندارد، چون «دعا مستجاب خواهد شد، فقط صبر کنید».
  • فرزندی که قرار است با شمشیر بیاید و دنیا را پر از عدل کند — ولی تا امروز، حتی یک بار هم برای نجاتِ کودکانِ غزه، یا برای متوقف کردنِ جنگِ اوکراین، یا برای جلوگیری از قحطیِ سومالی، از غیبت بیرون نیامده.
این دیگر «مذهب» نیست؛ این یک قراردادِ یک‌طرفه است: «تو صبر کن، من هر وقت خواستم می‌آیم. تو هزینه کن، من هر وقت خواستم نتیجه می‌دهم.»

پرده‌ی پنجم: الگویِ تکرار شده‌ی فرقه‌های کالت

حالا بیایید کمی به جلو بیاییم. این الگویِ «شخصیتِ مخفی» که فقط واسطه‌هایش با او در ارتباطند، یک ترفندِ قدیمی و تکراری در همه‌ی فرقه‌های کالتِ تاریخ است. دو نمونه‌ی معاصر را ببینید:

۱. مسعود رجوی و سازمان مجاهدینِ خلق

مسعود رجوی از سالِ ۱۳۸۲ (پس از سقوطِ صدام) کاملاً ناپدید شد. سازمانِ مجاهدین — که دیگر به یک کالتِ تمام‌عیار تبدیل شده بود — سال‌ها اعلام می‌کرد «مسعود زنده است، فقط مخفی است، و ما تنها کسانی هستیم که با او در ارتباطیم». هوادارانِ سازمان در اردوگاهِ اشرف در عراق، هر روز صبح عکسش را زیارت می‌کردند، نامه به او می‌نوشتند، و هر انتقادی را «خیانت به رهبر» می‌دانستند.
سرانجام در سالِ ۱۴۰۲ (یعنی ۲۰ سال بعد!) خودِ سازمان اعلام کرد که مسعود رجوی سال‌ها پیش در پاریس درگذشته بوده است. ۲۰ سال یک مرده را به‌عنوانِ «رهبرِ زنده و غایب» جا زده بودند، و هوادارانِ متعصب‌شان، با هر دلیلی، این دروغ را پذیرفته بودند — دقیقاً چون پذیرفتنِ حقیقت (اینکه رهبرشان مرده و سازمان بی‌سر مانده) تمامِ ساختارِ روانی و هویتی‌شان را فرو می‌ریخت.

۲. مجتبی خامنه‌ای و «رهبرِ پنهان»ِ جمهوری اسلامی

سال‌ها بود که در محافلِ سیاسیِ ایران، شایعه‌ی این بود که مجتبی خامنه‌ای — پسرِ رهبر — به‌عنوانِ جانشینِ احتمالی در حالِ آماده‌سازی است، ولی او عملاً در رسانه‌ها ظاهر نمی‌شد. او را «سایه» می‌نامیدند، «مردِ پشتِ پرده». هر تصمیمِ مهمی را به «نفوذِ مجتبی» نسبت می‌دادند، بدونِ این‌که خودش حرفی بزند.
این دقیقاً همان الگویِ عثمان بن سعید و پسرش است: «یک شخصیتِ مهم هست، ولی او را نمی‌بینید. فقط ما واسطه‌هایش هستیم، پس هر چه ما می‌گوییم، نظرِ اوست.»
و اینجاست که طنزِ تلخِ تاریخ آشکار می‌شود: ۱۱۷۰ سال پیش یک فرقه گفت «بچه‌ای هست ولی پنهان»، و امروز دو فرقه‌ی دیگر — یکی مذهبی، یکی سیاسی — دقیقاً از همان ترفند استفاده می‌کنند.

نتیجه‌گیری: فرمولِ ساختنِ یک فرقه‌ی کالت

اگر بخواهیم از این سه داستان — مهدی، مسعود رجوی، و مجتبی خامنه‌ای — یک فرمولِ کلی بیرون بکشیم، می‌رسیم به این دستورالعملِ ساده:
قدم اول: یک رهبرِ کاریزماتیک پیدا کن و به پیروانش بفهمان که «همه چیزِ زندگی‌شان به او وابسته است».
قدم دوم: آن رهبر را «ناپدید» یا «غایب» کن. (یا بکشش و بگو غایب است، یا اصلاً پنهانش کن.)
قدم سوم: یک شبکه‌ی کوچک از «واسطه‌ها» ایجاد کن — کسانی که تنها راهِ ارتباط با رهبرِ غایب هستند.
قدم چهارم: به پیروان بفهمان که «شک کردن در این روایت = خیانت به تمامِ باورهایشان».
قدم پنجم: صبر کن. هر چه بیشتر بگذرد، پیروان بیشتر به این روایت می‌چسبند — چون هر چه بیشتر هزینه داده‌اند، پذیرفتنِ حقیقت برایشان گران‌تر می‌شود. این همان چیزی است که روان‌شناسانِ اجتماعی به آن می‌گویند «خطای هزینه‌ی غیرقابل‌برگشت» (Sunk Cost Fallacy).
اینجاست که می‌فهمیم خوراندنِ خرافات به پیروانِ یک کالت چقدر آسان است — به‌شرطی که آن خرافات، به جایِ «تهدید کردنِ باورهایشان»، آن باورها را نجات بدهد.
یک شیعه‌ی معتقد ترجیح می‌دهد باور کند که حسن عسکری پسری داشت که ۱۱۷۰ سال است زنده است، تا اینکه بپذیرد «تمامِ این سلسله‌ی امامت، از اول یک اشتباه بود».
یک مجاهدِ خلق ترجیح می‌دهد ۲۰ سال باور کند که رجوی در پاریس «مخفی» است، تا اینکه بپذیرد «رهبرمان مُرده و ما بی‌سر مانده‌ایم».
یک بسیجیِ متعصب ترجیح می‌دهد باور کند که مجتبی خامنه‌ای «مردِ پنهانِ آینده» است، تا اینکه بپذیرد «این نظام جانشینی‌ای ندارد و کلِ این ساختار، یک کازینو است».

و این، عزیزان، جادویِ فرقه‌ی کالت است:

حقیقت گران است، دروغِ نجات‌بخش ارزان. و انسانِ مضطرب، همیشه دومی را انتخاب می‌کند.
پس دفعه‌ی بعد که کسی برایتان از «غیبت» و «ظهور» و «مردِ پنهانِ پشتِ پرده» سخن گفت، فقط لبخند بزنید و بگویید:
«آره… شنیدم. منتظرم.»
و در دلتان فکر کنید: «این داستانِ ۱۱۷۰ ساله‌ی شما، تازگی ندارد. عثمان بن سعیدِ قرنِ سوم، مسعود رجویِ پاریس، و مجتبی خامنه‌یِ قم — همه یک فیلم‌نامه را بازی کرده‌اند. فقط بازیگر عوض شده، ولی سناریو همان است.»
قضاوت با خواننده — اگر هنوز می‌تواند قضاوت کند.

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

انحرافات جنسی محمد "پیامبر اسلام"

محمد : پیام آور الهی یا راهزن و جنگ سالار؟

برده (جنسی) یهودی محمد